تبليغاتX
به آسمان نگاه کن

به آسمان نگاه کن

اگه همین الان غول چراغ جادو اومد و گفت:

۳ تا آرزو بگو میخوام برآورده کنم چی میگی؟

دروغ نگو

چی میخوای؟

 

+نوشته شده در ساعتتوسط اعظم(پردیس) | |

۱.

۲.

۳.

خداوند گناه را برای ۲۴ ساعت آزاد کرد...

مرتکب چه گناهی میشی؟؟؟؟

+نوشته شده در ساعتتوسط اعظم(پردیس) | |

سلام...

این پست رو فقط و فقط تقدیم به کسی میکنم که سالهای سال نتونستم از توی چشماش بفهمم در گذشته چی کشیده.

کی؟

پدرم...

.........................

چند روز پیش بود بچه های بسیج دانشگاه یه بازدید از آسایشاه جانبازان برامون گذاشته بودند و از اونجایی که من برای جانبازان و شهیدا ارزش زیادی قائلم ترجیح دادم همراهشون برم. و از نزدیک جانبازان رو ببینم و باهاشون حرف بزنم.

میخواستم ازشون بپرسم به خودشون میبالن یا پشیمون هستند...

میخواستم ازشون بپرسم برای چی جنگ کردن؟

میخواستم ازشون بپرسم از اوضاع الان راضی هستند؟

و کلی سوال دیگه ...

وقتی رسیدیم اونجا اول ما رو بردن به بخش بیماران موجی و روانی.

یعنی اونایی که تو انفجارای سهمگین و یا بر اثر شکنجه های عراقیا موجی شده بودند.

واقعا حال خوبی نداشتند.

خیلی ناراحت کننده بود چراکه خیلی هاشون در سن 16 سالگی رفته بودند جنگ و وقتی دچار سانحه شدند تا الان تمام عمرشون رو پشت این میله های فلزی سپری کردند. و هیچ کدوم از قشنگی های دنیا رو تجربه نکردن.

خلاصه بعد از اونجا به بخشای دیگه رفتیم که درصد موجی بودنشون خفیف تر از قبلیا بود.

با هر کدومشون جداگونه صحبت کردیم و جویای حالشون شدیم.

اما هیچ کدوم از سوالام رو نتونستم بپرسم.

بقول دوستم من شده بودم اونجا کارشناس کیفی. آخه از همشون فقط می پرسیدم از اینجا راضی هستین؟ بهتون خوب میرسن؟ و...

هر کدومشون یه جور جواب میدادن بعضیا راضی راضی و بعضیا به شدت نا راضی.

خلاصه بعد از اینکه از بخشای مختلف دیدن کردیم رسیدیم به آخرین بخش

داشتیم جویای حال مریضا میشدیم که یکی از اونا با دل پری که داشت شروع کرد به اعتراض کردن برای درصد جانبازیش. انتظار داشت ما به همه حرفاش گوش کنیم و ما هم همین کارو کردیم.

بنده خدا آسیب دیده بود اما نه در زمان جنگ بلکه در زمان انقلاب با سر نیزه کرده بودند داخل شکمش و تا حالا 4 بار عمل جراحی کرده بود و حرفش این بود که 20 درصد جانبازی برای من کم. و من باید بیشتر درصد میگرفتم.

بهش پیشنهاد دادیم به آقای احمدی نژاد نامه بنویس

خنده ای کرد و نامه ای رو که به ایشون نوشته بود و جوابش اومده بود رو نشونم داد.

همون موقع صدای همشون در اومد که ما با ایشون حتی رو در رو هم صحبت کردیم اما ایشون هیچ کاری برای ما انجام ندادن.

دلم گرفت. یعنی این همون عدالتی که ایشون درموردش حرف میزدند؟

امروز خیلی هاشون وقتی از خاطراتشون میگفتند اشک توی چشماشون خودنمایی میکرد و سرازیر میشد.

تازه اونجا بود که فهمیدم وقتی پدرم از خاطرات جنگ میگه چرا اشکشون جاری میشه.

تازه فهمیدم همه اونا جنگ براشون یه خاطره تلخ بوده که مثل بقیه خاطرات زندگیشون نمیتونند فراموشش کنند و دارن باهاش زندگی میکنند.

درسته اونا جانباز بودند و توی بیمارستان بستری بودند و همه ما مردم مدیونشون هستیم و بهشون افتخار میکنیم اما من بیشتر از همه به پدر خودم افتخار میکنم شاید جانباز نباشن اما با تمام نیرو و با افتخار برای کشورشون جنگیدن . و این بزرگ ترین کاری که یک نفر میتونه برای کشور و وطنش انجام بده.

واقعا آدمایی که از جونشون گذشتند و برای این کشور و مردمش جنگیدن قابل ستایش هستند و باید برای وجودشون ارزش قائل شد.

اما متاسفانه اصلا اینطور نیست.

من همونطوری که برای جانبازان و ایثار گران ارزش زیادی قائل هستم برای شهیدان هم ارزش زیادی قائلم اما من میگم اونی که شهید شد پیش خدا ارج و پاداش فراوانی داره. اونایی که موندن و دارن اذیت میشن باید مورد حمایت بیشتری قرار بگیرن چون هم خودشون و هم خانواده هاشون دارن اذیت میشن.

اگه این حرف رو میزنم فقط بخاطر اینه که اون روز توی آسایشگاه با چشمام دیدم و اذیت شدم.

به هر حال امید وارم همه اونایی که از جونشون برای وطن کشور و مردمشون گذشتند نزد خدا پاداش فراوانی داشته باشن و همه ما قدر اونارو بدونیم و برای وجودشون ارزش قائل شویم.

کلام آخر:

بابا جونم من با تمام وجود به خودم افتخار میکنم که پدی همچون شما دارم.

 

+نوشته شده در ساعتتوسط اعظم(پردیس) | |

دستور دادند گوش کن

                            و من گوش کردم

فریاد کشیدند

                           و من داد زدم

تهمت زدند

                           و من گریه کردم

باورم نکردند

                          و من سکوت کردم

                                                 آیا این است آنچه ما میخواستیم؟

سلام...

دیگه حوصله وبلاگ نویسی ندارم شاید در روزهای آینده وبم رو حذف کردم و یا شایدم نه.

آخه اینقدر دردسر دارم که دیگه وبلاگ نویسی توش گم شده.

الانم میخوام یه نوشته رو از روی یه دفتربراتون کپی کنم.

نوشته یه بنده خدایی که احساس کرده تو زندگیش کم آورده و...

هرچند اون از نظر من کم عقله...

........................................................................................................

به او گفتند فکر کن به آنچه کردی و نکردی

به او گفتند تو خطا کردی و اشتباه

به او گفتند عذر نخواستی از بهر خطاها

به او گفتند تو دروغگو هستی

به او گفتند دل شکستی

به او گفتند تو عشقت را فروختی

اما او چه پاسخ داد...؟؟؟

او فکر کرد و فکر کرد و شروع به نوشتن کرد در جواب گفته ها و نا گفته ها برای آنان که نمیفهمند...

...................................................

بنام تو ای پروردگارم. بنام تو که تمام وجودم و زندگیم از آن توست

بنام تو که عشق به بنده ات همچو عشق لیلی به مجنون است و عشق بنده ات به تو همچو خاکستری بر باد رفته

بنام تویی که هرگاه در تنگنای زندگیم احساس خستگی و گناه کردم فقط تو را دیدم چون از همه بریده بودم.

بنام تویی که همیشه در کنارم بودی و من هیچ گاه حضورت را نخواستم احساس کنم.

خدایا به جز تو کسی را ندارم که راز دل با او بگویم و درد دلی کرده باشم.

فقط این را میگویم که این آخرین کلامهای من است در جواب آن همه حقارت و سر افکندگی و بی آبرویی.

تو خدایی و از خدایی چیزی کم نداری. اشتباه میکنیم و میبخشی

اما...

اما وقتی بعد از تو کسی را خدای خود میدانم او باید با من چه کند؟

میتواند همانند تو مرا ببخشد؟

میتواند همانند تو عاشق من باشد؟

و مثل تو همیشه در هر شرایطی همراه من باشد؟

آری من کسی را خدای خود قرار دادم که در روی زمین جز او کسی را بنده ی تو نمیدانستم

و جز او هیچ کس خدای من نبود

چشمانم را که باز کردم دوست داشتنی را تجربه کردم که عشقی پاک بود و در پس هوا و حوس پیش نیامده بود.

امیدم به تو بود که همیشه باهم باشیم

نمیدانم زمانه با ما چه کرد؟ و یا ما با زمانه چه کردیم؟

همه چیز خوب بود و آرامشم همه از لطف تو بود.

اما همکنون...

نیستیم در کنار هم. نیستیم در رکاب هم. و جاده خوشبختی را باهم طی نمیکنیم...

خدایا من با او چه بگویم؟ جواب کدامین حرف او رابگویم؟

دیگر تاب و توانی برای پرسش و پاسخ و یا دلیل و برهان ندارم.

میخواهم زندگیم را ادامه دهم بدون درد بدون غم بدون غصه و بدون همراه

از همان شروع زیبایی ها با تو گفتم که ما از آن هم نیستیم اما تو باور نداشتی و زمانی که من بر این باور رسیدم که دوستت دارم و تو عاشقم هستی همه چیز همچو سیلی ویران کننده همه چیز را خراب کرد و هرچه خوبی و اعتماد بود را با خود برد و بجایش گل و لایی از کینه و بد بینی گذاشت.

من تنها جوابی که در پاسخ به حرفهایت دارم این است که

آیا خطا های من در جواب اشتباهات تو نبود؟

آیا وقتی خطا کردی من تو را نبخشیدم؟

باشد من دروغگو من بی آبرو من نفهم من بچه من لجباز و یه دنده من خطاکار و هر آنچه تو بگویی اما زمانی عاشق تو بودم.

پس لطف کن دوست داشتنت را برای خودت نگه دار و تقدیم به کسی کن که تو را به همکلاسی هایش ترجیح ندهد.

تصمیمم بر این باور است که تو را فراموش کنم آری تو و همه خاطرات با تو بودن را.

سعی میکنم تهمتهایی را که بر من زدی از یاد ببرم.

و اما حرفهایت در رابطه با محاکمه کردن من...

آری من مغلوب شدم و تو غالب چون تمام حرف هایت را باور دارم و میدانم که خطا کردم و به صادق بودن آنها هیچ شکی ندارم

و همانطور که خواستی خود را جای تو گذاشتم و رسیدم به اینکه واقعا من بد کردم و تو را داغون کردم.

هرچند تصمیمم فراموشی توست اما دوست دارم این را بدانم

اگر من این همه اشتباه را در برابر خدای آسمانها و زمین میکردم و از او طلب بخشش میکردم او مرا میبخشید

اما تو که خدای زمینی من بودی چرا من را نبخشیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آیا التماس نکردم؟ آیا خواهش نکردم؟ آیا عزر نخواستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

باشد که هرجا هستی و با هر که بودی شاد باشی و موفق.

کلام آخر:

ببخش تا بخشیده شوی حتی اگر میخواهی فراموش کنی.

+نوشته شده در ساعتتوسط اعظم(پردیس) | |

سلام...

یه چیز جالب

امشب رفته بودم مسجد

بعد از نماز اول حاج آقا اومدند درمورد کاندیدای هیئت امنای مسجد صحبت کنند که یکی از اون وسط داد زد و ...

ایشون کارشون خیلی زشت بود که بین صحبت های حاج آقا پریدن ولی از اون زشتر کار حاج آقا بود که با لحن خیلی بدی داد زدند و...

من واقعا تنها روحانی که خیلی قبولش دارم همین حاج آقا مقدس که خیلی با سواد وبا شعور هستند اما کار امشبشون برام تعریف نشده بود.

واقعا چرا این حرکتو نشون داد؟

به قول یه بنده خدایی پشت سر این حاج آقا نماز خوندن نداره.

کاری ندارم که یه عده با قشر روحانی میونه خوبی ندارن اما همه مثل هم نیستند.

مثل ماها که همه مثل هم نیستیم و هم با شعور بینمون هست و هم بیشعور.

ولی تو این فکرم که چطوری میخواد این کارشو توجیح کنه؟

میتونست خیلی قشنگ با یه برخورد آروم اون آقا رو آروم کنه اما متاسفانه...

چیکار باید کرد؟ پیش میاد دیگه

از اینا بگزریم..............................................................................

چند وقت پیش بود که همون بنده خدا حرفی رو بهم زد که خیلی برام سنگین بود. اصلا ازش انتظار نداشتم.

بخاطر اشتباهی که کرده بودم توهینی بهم کرد که هیچ وقت حاضر نیستم ببخشمش.

بهم گفت.........

کاش میشد حرفاشو اینجا بنویسم اما حیف...

به خودم گفتم دیگه برای همیشه قیدشو میزنم و همین کارم دارم میکنم.

اما...

میخوام اینقدر حرفها و کاراشو بیارم توی ذهنم که ازش متنفر بشم.

میخوام کاری کنم که حتی از سایشم دور بشم اما نمیدونم چطوری.

شاید تا اون شب به این چیزا فکر نمیکردم اما وقتی یه سری حرفها زده شد خیلی سوختم.

خیلی قول هارو به خودم دادم اما نمیدونم از پس همشون بر میام یا نه...

و تنها حرفی که دارم اینجا بهش بزنم اینه که...

قرار نبود اینطوری بشه و من آدم بده بشم و تو آدم خوبه... خیلی نامردی... خیلی...

از اینا هم بگزریم.................................................................

امروز خیلی بهم خوش گذشت چون با بهترین دوستام بعد از دانشگاه اول رفتیم ناهار خوردیم(اونم چی؟؟؟؟؟؟؟؟ بریونی)

بعدم رفتیم میدون امام و از عمارت عالی قاپو دیدن کردیم. تازه سوار درشکه هم شدیم.

خداییش یکی از اون روزایی بود که هیچ وقت یادم نمیره.

میدون امام و دیدن آثار باستانی به یه طرف رفتن به بولینگ هم به یه طرف دیگه.

آره جاتون خالی بعد از میدون امام هم رفتیم بولینگ و همه باهم دیگه کل انداختیم.

آخر سرم بچه ها با عجله از هم جدا شدن و هرکسی رفت خونه.

همه این اتفاق ها امروز افتاد. اصلا دلیلی نداره اینارو اینجا بنویسم.

فقط میخواستم یه نتیجه بگیرم اینکه:

خود آدما هستند که میتونند مسیر زندگیشون رو تغییر بدن.

اگه اون شب ناراحت بودم بخاطر اینه که خودم مقصرم و با اون بنده خدا هم کلام شدم

و امروز اگه شاد بودم بخاطر اینه که خودم خواستم شاد باشم.

میتونستم پیشنهاد دوستامو رد کنم و مثل افسرده ها بیام بشینم تو خونه و به چرندیات اینو اون فکر کنم. اما این کارو نکردم و خواستم که بهم خوش بگزره.

کلام آخر:

زندگی حال و آینده هر کس در گرو اندیشه های اوست.

+نوشته شده در ساعتتوسط اعظم(پردیس) | |

سلام...

وای از امروز...

وای...

داشتم از دانشگاه بر میگشتم خونه دیدمش. چه حالی داشت زخمی زخمی.

چه کسی؟؟ مهم نیست چه کسی بود. فرض کن یه بنده خدا.

بهش سلام کردم.

جواب داد: سلام

هیچ وقت اینقدر پکر و خسته نبود. جویای حالش شدم.

پرسیدم چت شده؟ چی به سرت اومده؟ خوبی؟؟؟

دوباره بارون چشماش شروع به باریدن کرد و لب به سخن گشود:

خستم...

تنهام...

شکسته شدم...

پرسیدم آخه چرا؟؟؟

گفت:

عاشق نبودی.

تا حالا کسی بهت نارو نزده.

تا حالا خوردت نکردن.

تا حالا واست پیش نیومده که خطا کرده باشی و در همه حال بخوای جواب پس بدی.

تا حالا نشده لحظه به لحظه زندگیت رو به یاد کسایی به سر ببری که باهات بودن اما الان حتی بهت فکر نمیکنند.

بهش گفتم حالا کجا بودی؟

گفت تا 12 دانشگاه کلاس داشتم اما از 12 تا الان که 6 رفته بودم جایی که همیشه آرومم میکنه.

رفته بودم تو تنهایی خودم قدم بزنم.

خیلی تعجب کردم.

کلی کاغذ دستش بود.

ازش گرفتم و شروع کردم به خوندنشون.

نوشته بود:

دوستت داشتم.

میدونی چرا؟

چون حس میکردم با تو عشق در وجود من زنده شد.

چون با وجود تو احساس میکردم دوباره متولد شدم.

یه احساسی که تو اصلا شاید هیچ وقت نفهمی یعنی چه؟

هرچی عشق و احساس داشتم به پات میریختم تو هم تظاهر میکردی یه وقت کم ونیاری.

بخاطر همین هر روز بیشتر از دیروز دلم برات تنگ میشد

اونقدر لایق دونستمت که دو دستی قلبم رو تقدیمت کردم.

تو هم به اصطلاح نامردی نکردی و دو دستی اونو چسبیدی و گفتی خوب ازش نگهداری میکنم

مطمئن باش جای خوبی سپردیش.

همیشه میگفتی من با همه آدم بدا فرق دارم. من مثل اونا نیستم.

اما تو...

میدونی اعتماد کردن یعنی چه؟

اعتماد خیلی سخته. خیلی...

اونم توی این زمونه ی نامرد. اما من به حرفات و به نگاهت و به چشمات اعتماد کردم.

درست زمانی که بهت عادت کردم بی احساسی رو در وجودت دیدم. دیدم که کم داری.

روی تمام احساسات من پا میزاری. دیگه باورت ندارم. نمیخواستم اینارو بگم...

اما تو رفیق نیمه راهی. بارها بهم ثابت شد. هر دفعه خودم رو دلداری میدادم که همه چیز درست میشه اما نه تو هیچ وقت نخواستی من رو بفهمی.

چون هر وقت بهت احتیاج داشتم ...

هر وقت احساس تنهایی میکردم و به دلگرمیت نیاز داشتم پشتم رو خالی کردی و من رو تنها گذاشتی...

اینه رسم رفاقتت؟؟؟

کاش میفهمیدی با قلبی که امانت گرفتی بد تا کردی.

حالا میدونم تو با همه آدم بدای دیگه فرق داری...

آره فرق داری.

همه آدم بدا قلب دیگران رو یه بار میشکنند اما تو روزی چند بارمن رو میکشی و دوباره زنده میکنی.

بارها روی قلب شکسته ام پا گذاشتی و لهش کردی و بی تفاوت گذشتی.

میدونی چیه؟ نه مطمئنم که نمیدونی... یعنی هیچ وقت نخواستی بدونی...

هیچ وقت حاضر نشدی حتی یکبار بخاطر کسی که همیشه بخاطر تو غرورش رو له میکرد از غرور لعنتیت دست بکشی.

دیگه میخوام دوست نداشته باشم.

شاید اینجوری یزره بتونی احساس من رو درک کنی.

نمیدونم...

شاید مثل بقیه چیزا از اینم خیلی ساده بگزری.

اما این رو بدون...

نمیتونم ببخشمت.

                                              پایان.

وقتی نوشتشو خوندم خودم همه چیزو سعی کردم بفهمم.

دیگه چیزی ازش نپرسیدم و شروع کردم باهاش به گریه کردن.

بهم گفت گریه نکن. دیگه نمیخوام بهش فکر کنم.

دیگه دنبال بهونه نیستم که بخوام سراغش رو بگیرم.

میخوام هرچی ازش دارم بسوزونم و از جلو چشمم پاکشون کنم.

میخوام یادم بره که کسی بوده و یا خاطره ای بوده و امروز توی تنهاییم کلی قول به خودم دادم پس دلیلی نداره گریه کنم.

بیا باهم دیگه شاد باشیم.

نمیدونستم به حرفاش بخندم یا گریه کنم.

آخه یعنی چی؟

آخه اینم شد رسم زمونه؟؟؟

کلام آخر:

عشق واقعی همواره برد بار است

                                             ( پائولو کوئلیو)

+نوشته شده در ساعتتوسط اعظم(پردیس) | |

سلام...

دیروز میخواستم این پست رو بدم اما نشد.

روز شنبه رو خیلی دوست داشتم.

خیلی بهم خوش گذشت و همش رو مدیون بهترین دوستم هستم.

تولد یکی از همکلاسیام بود رفتن به یه کافی شاپ برای تولد به یه طرف و اما موضوعات دیگه هم به یه طرف.

واقعا معرکه بود. تنها چیزی که میتونم بگم اینه که گل من واقعا ممنون تو بهترینی. خیلی بهم انرژی دادی.

و اما...

چقدر قشنگ یه نفر پیدا بشه بهت بگه:

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه

خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتن محض

کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم

میگم وای چقدر سرد.

میام دستاتو میگیرم

یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی می میرم.

از اینجا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم

فقط تو فکر این عشقم

تو فکر بودن باهم

محال پیش من باشی برم سرگرم کاری شم

میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم

روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم

تو هم مثل منی انگار

از این دلتنگیا داری

تو هم از بس منو میخوای یجورایی خود آزاری

کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاست دریا

مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا

قشنگ رد پای عشق بیا بی چتر زیر برف

اگه حال منو داری میفهمی یعنی چی این حرف

میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم

روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم

تو هم مثل منی انگار از این دلتنگیا داری

تو هم از بس منو میخوای یجورایی خود آزاری... یجورایی خود آزاری...

کلام آخر:

هر روز روز انتظار است.

+نوشته شده در ساعتتوسط اعظم(پردیس) | |

سلام...

این ترانه رو شنیدین که میگه:

عیدی من یادت نره بوسه من یادت نره گل واسه من یادت نره لحظه تحویل سال عیدی من یادت نره.

امسال یه سال محشر با وجود تو خوش میگزره...

تا بوده عیدی قشنگ بوده و شیرین .

تازه هرچی هم بزرگتر بهتر.

اما گاهی بزرگی عیدی مهم نیست.

مهم اینه که کی بهت عیدی بده.

میتونه یه تراول 50 تومانی باشه. میتونه فقط یه کارت تبریک و یا یه کتاب باشه و یا حتی یه شاخه گل رز.

از مامان و بابا و بقیه اهل خونه که بگزریم باید ببینیم برای دیگران مهم هستیم یا نه؟

بعد از عید بود. توی یه جمعی همه حرف از گرفتن عیدی میزدند. همه میگفتند از کی گرفتی؟ وچی گرفتی؟

هرکسی هم یه چیزی میگفت.

اون وسط اونی که دلش از همه بیشتر پر بود شروع کرد به گفتن...

همه گوش میکردیم...

تا حالا شده منتظر عیدی یه نفر خاص باشین؟

منتظر باشید ببینید چه میخواد بهتون بده؟

هرچی صبر میکنید تا اون کارت تبریک و یا کتاب همیشگی رو بهت بده اما خبری نیست که نیست.

معنیش چی میتونه باشه؟

اینکه دیگه براش مهم نیستی و یا دیگه نمیخواد بهت فکر کنه و یا...

اون حتی یادش رفته اون شاخه گل رزی رو که عادت داشت بهت بده رو برای تبریک عید بهت بده.

معنیش چیه؟

پول نداره؟

دوست نداره؟

آخه یعنی اینقدر زود براش تکراری شدی؟

چقدر سخته از دستش ناراحت باشی اما توی چشماش زل بزنی و بگی ناراحت نیستم.

چقدر سخته بخوای بهش بفهمونی من منتظر اون شاخه گلی هستم که همیشه با دلیل و بدون دلیل بهم میدادی.

چقدر سخته بخوای بهش بگی پس عیدی من یادت رفت؟؟؟؟؟؟

باید با این دل شکسته چیکار کرد؟

باید خودم دست به کار بشم؟

باید اول خودم عیدی بدم؟

نتونست جلوی اشکاشو بگیره.

آروم آروم گونه هاش خیس خیس شدن.

صدای هق هق گریه هاش داشت دیوونم میکرد.

توی اون صدای پر اشک دلتنگی و نگرانیش اج میزد.

منتظر یه حرکت بود تا بهش ثابت بشه هنوز یکی هست که دوستش داره.

هنوز برا یکی ارزش گل خریدن داره.

اما... اما... اما...

جز تاسف هیچ چیز دیگه ای نمیتونم بخورم.

ای کاش میشد براش یه کاری کنم اما...

کلام آخر:

جوانی که فراموش میکند شاخه گلی به محبوبش بدهد سرانجام وی را از دست خواهد داد

                                   (پائولو کوئلیو)

+نوشته شده در ساعتتوسط اعظم(پردیس) | |

سلام...

این ترانه رو شنیدین که میگه:

عیدی من یادت نره بوسه من یادت نره گل واسه من یادت نره لحظه تحویل سال عیدی من یادت نره.

امسال یه سال محشر با وجود تو خوش میگزره...

تا بوده عیدی قشنگ بوده و شیرین .

تازه هرچی هم بزرگتر بهتر.

اما گاهی بزرگی عیدی مهم نیست.

مهم اینه که کی بهت عیدی بده.

میتونه یه تراول 50 تومانی باشه. میتونه فقط یه کارت تبریک و یا یه کتاب باشه و یا حتی یه شاخه گل رز.

از مامان و بابا و بقیه اهل خونه که بگزریم باید ببینیم برای دیگران مهم هستیم یا نه؟

بعد از عید بود. توی یه جمعی همه حرف از گرفتن عیدی میزدند. همه میگفتند از کی گرفتی؟ وچی گرفتی؟

هرکسی هم یه چیزی میگفت.

اون وسط اونی که دلش از همه بیشتر پر بود شروع کرد به گفتن...

همه گوش میکردیم...

تا حالا شده منتظر عیدی یه نفر خاص باشین؟

منتظر باشید ببینید چه میخواد بهتون بده؟

هرچی صبر میکنید تا اون کارت تبریک و یا کتاب همیشگی رو بهت بده اما خبری نیست که نیست.

معنیش چی میتونه باشه؟

اینکه دیگه براش مهم نیستی و یا دیگه نمیخواد بهت فکر کنه و یا...

اون حتی یادش رفته اون شاخه گل رزی رو که عادت داشت بهت بده رو برای تبریک عید بهت بده.

معنیش چیه؟

پول نداره؟

دوست نداره؟

آخه یعنی اینقدر زود براش تکراری شدی؟

چقدر سخته از دستش ناراحت باشی اما توی چشماش زل بزنی و بگی ناراحت نیستم.

چقدر سخته بخوای بهش بفهمونی من منتظر اون شاخه گلی هستم که همیشه با دلیل و بدون دلیل بهم میدادی.

چقدر سخته بخوای بهش بگی پس عیدی من یادت رفت؟؟؟؟؟؟

باید با این دل شکسته چیکار کرد؟

باید خودم دست به کار بشم؟

باید اول خودم عیدی بدم؟

نتونست جلوی اشکاشو بگیره.

آروم آروم گونه هاش خیس خیس شدن.

صدای هق هق گریه هاش داشت دیوونم میکرد.

توی اون صدای پر اشک دلتنگی و نگرانیش اج میزد.

منتظر یه حرکت بود تا بهش ثابت بشه هنوز یکی هست که دوستش داره.

هنوز برا یکی ارزش گل خریدن داره.

اما... اما... اما...

جز تاسف هیچ چیز دیگه ای نمیتونم بخورم.

ای کاش میشد براش یه کاری کنم اما...

کلام آخر:

جوانی که فراموش میکند شاخه گلی به محبوبش بدهد سرانجام وی را از دست خواهد داد

                                   (پائولو کوئلیو)

+نوشته شده در ساعتتوسط اعظم(پردیس) | |

سلام.

این اولین پستم در این سال جدید.

دوست داشتم خیلی قشنگ و با یه انرژی خاص شروع کنم.

نوروز بر همگی مبارک. و امیدوارم در سال جدید به هر آن چیزی که میخواین دست پیدا کنید. البته در کنار اونایی که دوستشون دارین

راستی یادم رفت بگم.

با عید دیدنی چیکار کردین؟

اصلا رفتین عید دیدنی؟

وای خدا که من چقدر بدم میاد. ترجیح میدم برم مسافرت و یا با اقوام همگی بریم دور تا دور شهر رو بگردیم تا اینکه خونه همدیگه جمع بشیم و...

امروز هفتمین روز از شروع سال 90 بود. نیمی از تعطیلات تمام شده و داریم وارد نیمه دوم میشیم.

امروز یه چیزایی فهمیدم که برام خیلی گرون تمام شد. هرچند ربطی به من نداشت و فقط موضوعش منو ناراحت کرد.

امروز خیلی فکرم مشغول بود ومیخواستم با نوشتن خودم رو آروم کنم اما دیدم اصلا قشنگ نیست توی سال جدید از غم و غصه و ... حرف بزنم.

برای همین تصمیم گرفتم یه شعر براتون بنویسم.

بخونید و لذت ببرید. عین من.

کلام آخر:

شاد پیروز سربلند سر افراز موفق و مهربان باشید.

                          .........................................................

بشنو همسفر من

از این قصه ی تلخ راه دشوار

ای تو تک چراغ این شب تار

این که گذشتن از کنار قصه ها نیست

این که یه تصویر از سقوط آدما نیست

ما بی تفاوت به تماشا ننشستیم

ما خود دردیم این نگاهی گذرا نیست

سفر چه تلخه در امتداد اندوه

حس کردن مرگ لحظه ی ویرانی کوه

همپای هر بغض شکستن و چکیدن

از درد غربت بی صدا فریاد کشیدن

بشنو همسفر من

با هم رهسپار راه دردیم

با هم لحظه ها را گریه کردیم

ما در صدای بی صدای گریه سوختیم

ما از عبور تلخ لحظه قصه ساختیم

از مخمل درد به تن جامه دوختیم

تا عجز خود را با هم و بی هم شناختیم

تنهایی رفتیم به عجز خود رسیدیم

با هم دوباره ز هر تنهایی چشیدیم

شاید در این راه اگر باهم بمانیم

وقت رسیدن شعر خوشبختی بخوانیم

                                                             پایان

+نوشته شده در ساعتتوسط اعظم(پردیس) | |